تبليغاتX
دوستان میکروبی
 

 

امروز می خوام یه کمی در مورد محمد بنویسم.

 

محمد شاید تنها کسی تو دانشگاه باشه که باهاش رو در بایستی ندارم وراحت میتونم باهاش صحبت کنم وفکر میکنم اون هم چنین نظری داره وبا من فقط تو دانشگاه راحت هستش.

پسر جالبی هستش یه کمی عصبی هستش و زود عصبانی میشه وبراش هم مهم نیست طرف کی باشه استاد یا دانشجو.و همچنین یه کم زیادی نغ وغر میزنه و از همه چیز شکایت داره طوری که همیشه خانم توحید پور استاد بعضی از واحدهای ازمایشگاهی همیشه از دستش شاکی هستش.

اینو هم بگم فقط از دست من ناراحت نمیشه ومن سوء استفاده می کنم و خیلی هم اذیتش میکنم.

از ویژگی های دیگش اینه که عاشق شکلات و بستنی هستش اگه جیبش یا کیفش رو ببینی همیشه از این جور خوردنی ها پیدا میکنی و بهمین خاطر همیشه پول کم میاره از بس شکلات و بستنی میخره.

تو اون سال اولی تو قلعه تازه یه مغازه بستنی فروشی واشده بود و منو محمد مشتری های همیشگی اونجا بود از بس اونجا میرفتیم دیگه با فروشنده های اونجا رفیق شده بودیم.

یکی از مسائلی که باعث شد من و محمد بهم نزدیکتر بشیم درس زبان بود ، بدشانسی منومحمد ترم اولی یه استاد خفن وسخت گیر به تورمون خورده بود وما هم که تو این درس ضعیف بودیم مجبور شدیم این درس رو خذف کنیم و بعدش با هم بریم کلاس زبان .

چند ترمی من و محمد با هم کلاس های زبان کیش میرفتیم وبه همین خاطر خارج از دانشگاه هم با هم بودیم یادش بخیر اون روزها، اما بگم محمد هنوز هم زیاد فرقی نکرده وهنوز با زبان  مشکل اساسی داره ت. تو این 4 سال ندیدم یه بار مقاله ای رو ترجمه کنه وهمیشه این یه کارو به دیگران میداد تا انجام بدن وچه پول هایی هم به بعضی از دوستان داد.

یکی از ویژگی های دیگه محمد اینه که برای اطرافیان خودش زیاد خرج می کنه وبه قولی دست ودلبازه و وقتی با کسی بیرون میره معمولا همه خرج ها رو خودش میده واجازه نمی ده دیگران دست تو جیبشون بکنن.

و بعضی از دوستان با معرفت که این خصوصیت محمد رو می دونن ازش سوء استفاده می کنن ، بارها من بهش گفتم که این کارو نکنه اما به خرجش نمی ره ولی خوب باید بگم الان بهتر شده واطرافیانش رو بهتر شناخته وخرجش رو کمتر کرده.

باز هم یادش بخیر اون روز ها وضع مالیمون خوب بود هیچ وقت از غذای دانشگاه خوشمون نمی یومد جز این سال اخری که اون مجبوری بود، من ومحمد همش میرفتیم بیرون و با هم ناهار می خوردیم.

 محمد اخلاق جالبی داره اصلا تحمل شوخی رو نداره و زود قهر می کنه وزود بهش بر می خوره وادم باید بدونه تا چه حدی میشه باهاش شوخی کرد.تو این مدت دانشگاه فقط یه بار با هم قهر کردیم اونم فقط به خاطر یه سوء تفاهم شاید هم تقصیر خودم بود به هر حال چوبش

رو هم زود خوردم وتاوانش رو هم زود دادم.

راستی یاد یه موضوعی افتادم هیچ وقت با محمد کوه نرید این پسر اینقدر تند حرکت می کنه که اصلا نمیشه بهش رسید یه بار که رفته بودیم کوه محمد از ما جلو زد ودیگه ندیدیمش از مردم همش سوال می کردیم یه پسره رو ندید اونها هم میگفتن چرا دیدیم همون که همش با خودش نغ و نوغ می کنه وشاکی هستش به هر حال اون روز خودش ما رو پیدا کرد .

یه بار هم که رفتیم خدا یا ما رو دوست داشت یا محمد رو  چون هنگام برگشتن یه سراشیبی که تند بود محمد به سرش زد از اون سراشیبی بره پایین وما بهش گفتیم نمی تونه اونم خواست کم نیاره بدو رفت پایین  که وسطهای سراشیبی بود که پاش پیچ خورد به عقب چرخید و چند متر همین طوری تا پایین کلٍِ ملغ زد ویا به قولی غلطان غلطان  رفت پایین حالا جالب این بود ما تماشا می کردیم وبهش می خندیدیم ومردم به ما نگاه میکردن که چطور عین خیالمون نیست .من که گفتن تموم شد حالا جواب مامانشو چی بدیم وقتی پایین رسیدیم دیدیم حالش خوبه فقط لباس هاش پاره شده بدجوری شانس اورده بود چون کوله پشتی داشت وقتی از پشت میوفته کوله پشتی نذاشته بود سرش به زمین بخوره واقعا خوش شانس بود.

این ترم اخری نامرد رو نکرده بود داداشش تو دانشگاه خودمون قبول شده وقتی فهمیدیم هم خودش هم داداشش رو خیلی اذیت کردیم اینو هم بگم که واقعا از نظر فکر وعقیده با هم از زمین تا اسمون تفاوت دارن.

 خوب بعضی از خاطرات رو هم نمیشه تعریف کرد چون جزو اسراره...

 یکی از دوستان گفته بود چرا کم می نویسی باید بگم خودتون یه بار گفته بودید اسرار دیگران نباید گفت خوب اگه دوست داریید مال شما رو بدون سانسور می نویسم

.فعلا خداحافظ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385ساعت توسط فرشاد |

(امیدوارم کسی از دست من ناراحت نشه)

 

نام : رضا

 

می خوام  اولین نوشته ام رو درباره یکی از اولین دوستانم  شروع کنم .تو رفاقت چیزی برام کم نگذاشته و همیشه تو کارها کمکم کرده و من خیلی بهش  مدیونم.

خیلی مهربونه برای دوستاش هر کاری میکنه و تا حدودی با صداقت

یه روز کسی بهش لقب شکارچی خرس رو داده بودنمی دونم چرا شاید به خاطر هیکلش فکر می کنم دو کم اضافه وزن داره. 

 طرفدارتیم رئال مادرید وزین الدین زیدانو میپرسته

 

راستش ادم ها زود تغییر میکنن رضای سال اول با رضای الان از زمین تا اسمون فرق می  کنه.

اون وقت ها تازه به تهرون اومده بود هنوز تو حال و هوای شهرستون بود خجالتی مهربون اگر هم ازش یه کاری میخواستی که بر خلاف میلش بود هیچ وقت جواب نه نمی گفت و اینکه حرف دوستاش زود باور میکرد

 

یادم نمیاد چطوری باهاش رفیق شدم ولی روز اول دانشگاه رو یادمه نزدیک دیوار تو ردیف های جلو کلاس نشسته بود سرش تو کاره خودش بود.اینو خوب میدونم نسبت به من نظر خوبی نداشت.

الان رضا دیگه اون طوری نیست دیگه خجالتی نیست حرف حرفه خودشه  ولی هنوز مهربونه از خصوصیاتش اینه  که پشتکارش واقعا عالی هستش  و اگه یه چیزی رو بخواد تا اخرش میره، این اواخر که بنگاه ازدواج باز کرده بود و به همه مشاوره میداد.

ترم اول من و رضا ، علیرضا با هم برمیگشتیم و خاطرات زیادی داریم اون موقع علیرضا تازه ماشین خریده بود.بعدش هم که مترو باز شد، شدیم مشتری مترو.

یادش بخیر اون روزا . بعضی ها به ما میگفتن دو قلو چون همیشه با هم بودیم

این سال اخری زیاد با هم نبودیم طوری بود که بچه ها فکر میکردن رابطمون با هم شکراب شده وبا دیگران بیشتر می پلکید(از ما بهترون) ولی راستش نو که بیاد به بازار کهنه میشه بی اهمیت(  اونم از نوع جنس لطیف ) ، نه اقا رضا

حیف نمیشه داستان های عشقولانه رو تعریف کنم چون میدونم راضی نیستش

 ولی به رضا میگم یادته سال اول دم دستشویی اخه اونجا محل ....

 

 یادته یه روز یه مشت محکم زدی تو دیوار که جاش هنوز رو دیواره و خیلی چیزای دیگه...

میگه مغروره ولی به نظر من مغرور نیست فقط دوست نداره مقابل دیگران کم بیاره

ارزوهای بزرگی داره و میدونم که توانایی رسیدن به اون ها رو داره.

حالا هم دانشگاه تموم شده امیدوارم زندگی ما رو از هم دور نکنه.

راستی اقا رضا میگفتی منو خوب میشناسی ولی بهت میگم هیچ وقت نتونستی منو خوب بشناسی وبعضی ها که باهاشون خیلی کم در ارتباط بودم بهتر شناختن.

میدونم خیلی اذیتت کردم و خیلی ناراحتت کردم ولی هیچ وقت به دل نگرفتی

 

.

براش ارزوی موفقیت میکنم

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت توسط فرشاد |